یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰ - الأحد 18 ربيع أول 1443

(۱۳۹۱/۱۰/۰۹) درس کفایه الاصول ۹۱/۱۰/۹

قوله:الثالث انّ من الواضح خروج الافعال و المصادر المزید فیها عن حریم النزاع الخ مرحوم آخوند در ضمن مقدمه سوم میخواهند خروج افعال و مصادر مزید را از دایره نزاع بحث مشتق اعلان بفرمایند در مورد مصادر می فرمایند:مصادر صرفا بر مبدء دلالت دارند و کاری با ذات ندارند ضَرْب بمعنای زدن است اما اینکه […]

قوله:الثالث انّ من الواضح خروج الافعال و المصادر المزید فیها عن حریم النزاع الخ

مرحوم آخوند در ضمن مقدمه سوم میخواهند خروج افعال و مصادر مزید را از دایره نزاع بحث مشتق اعلان بفرمایند در مورد مصادر می فرمایند:مصادر صرفا بر مبدء دلالت دارند و کاری با ذات ندارند ضَرْب بمعنای زدن است اما اینکه ذاتی باشد که متصف بر این وصف باشد از مصدر چیزی استفاده نمی شود.

اینکه بعضا گفته می شود مثلا زیدٌ عَدلٌ از باب مجاز است

اما افعال علت خروج آنها از دایره بحث مشتق عبارت از اینکه افعال بر قیام مبادی به ذوات دلالت دارند اما خودشان حمل بر ذات نمی شوند مثلا در ضرب زیدٌ نمیتوانید بگویید ضرب حمل بر زید شده لکن در زیدٌ ضاربٌ این حمل وجود دارد اما در فعل امر و نهی افعال دلالت می کنند بر طلب فعل یا طلب ترک مبادی مانند حَجِّ یا لا تسرِق

 

قوله:ویؤیده انّ المضارع یکون مشترکا الخ

این عبارت را مرحوم آخوند بعنوان تأیید بر مطالب قبلی خود مطرح می کنند که دلالت بر زمان جزء معنای فعل نمی باشد در میان ادباء معروف است که فعل مضارع مشترک میان حال و استقبال است این اشتراک معنوی است لذا باید قدر جامع داشته باشد در حالی که در زمان به دلیل سیال بودن قدر جامع امکان ندارد پس نمی توان گفت:موضوع له مضارع (یضربُ) زمان است بطوریکه مثامل حال و استقبال گردد با این توضیح معلوم می شود که فعل بر زمان دلالت نمیکند.

 

قوله:و بها یؤید ذلک أنّ الزمان الماضی فی فعله الخ

این مطلب مؤید دیگری است بر اینکه فعل بالوضع دلالت بر زمان ندارد البته لازم به یادآوری است که معیار در تقسیم زمان به از منه ثلاثه زمان تکلم است یعنی زمان سپری شده نسبت به لحظه تکلم ماضی است و … امّا توضیح بیان مرحوم آخوند:

۱-بعضا اتفاق می افتد زمان گذشته در فعل ماضی و زمان حال یا استقبال در فعل مضارع،ماضی یا مستقبل حقیقی نمی باشند

دو مثال:

الف: در مواردی فعل ماضی در مستقبل حقیقی بکار میرود در این صورت ماضی نسبی و اضافی خواهد بود نه ماضی حقیقی مانند اینکه کسی می گوید:

یَجیئنی زیدٌ بَعد عامٍ وَقد ضَرَبَ قبلَهُ بِایّامٍ

یعنی زید بعد از یکسال پیش من خواهد آمد در حالی که چند روز قبل از آمدنش کتک زده است.در این مثال ضرب فعل ماضی است لکن در زمان مستقبل بکار رفته است چون آمدن زید سال آینده خواهد بود به عبارت روشن تر ضرْب زید نسبت به مجیئی زید زمان گذشته و ماضی است اما در حقیقت اصل تحقق زدن بعداً انجام می پذیرد و مستقبل حقیقی است.

ب:باز در مواردی فعل مضارع در ماضی حقیقی بکار میرود در این صورت مضارع نسبی و اضافی خواهد بود نه مضارع حقیقی مانند:

جاء زیدٌ فی شهرٍ کذا و هو یَضْرِبُ فی ذلکَ الوَقتِ او فیها بعده ممّا مَضی.

زید یک ماه قبل نزد من آمد در حالی که او مردم را مورد ضرب قرار میداد در مثال مذکور یضرب فعل مضارع است که در زمان ماضی بکار رفته است چون آمدن زید در زمان گذشته بوده و لذا واقعاً مربوط به زمان گذشته می شود هر چند که نسبت به آمدن زید مضارع می باشد چون مطابق فرض زدن مقارن یا بعد از آن انجام می شود با این بیان معلوم می شود که مضارع بر زمان آینده دلالت نمی کند وگرنه در زمان ماضی به کار نمی رفت.

قوله:ثم لا بأس بصرف عنان الکلام الی بیان ما به یمتاز الحرف عمّا عداه بما یناسب المقام الخ

مرحوم آخوند در این بخش از مطالب خود موضوعاتی را در زمینه حرف مطرح می فرماید:خلاصه بیان آخوند این است که مشهور در میان اعلام این است که حرف عنوان ربطی دارد و معنای آن با ضمیمه شدن با اسم یا فعل تحقق پیدا می کند لکن در امر ثانی مطرح کردم که میان حرف و اسم از نظر معنی فرقی وجود ندارد چون حرف همانند اسم در تمامی مراحل وضع و موضوع له و مستعمل فیه عام هستند و تنها در مرحله استعمال خاص می شوند

در ادامه می فرمایند: انّما الفرق یعنی تنها فرقی که میان حرف و اسم وجود دارد اینکه واضع حرف را وضع نموده که در مرحله استعمال معنایش قید برای دیگری باشد انّه وضع لیستعمل وارید منه معناه حاله لغیره و بما هو فی الغیر

در مقابل غیر حرف (اسم و فعل) وضع شده که از آن معنی بطور مستقل و به اعتبار خودش اراده گردد وَ وُضع غیره لیستعمل و ارید منه معناه بما هو هو سپس مرحوم آخوند از این بحث نتیجه گیری فرموده و علیه یکون کلّ من الاستقلال بالمفهومیه و عدم الاستقلال بها الخ

یعنی استقلال و عدم استقلال در مفهوم ربطی به مستعمل فیه ندارد بلکه صرفاً در مرحله استعمال است و این موجب تفاوت در میان حرف و اسم نمی شود.

مثال:اگر کلمه ابتداء (ابتداء اسمی) در معنای آلی(ابتداء حرفی) استعمال شود و یا اینکه کلمه مِنْ در معنای (ابتدای اسمی) استعمال گردد این استعمال مجاز نخواهد بود.

لکن این استعمال کانَ بِغیر ما وُضِعَ لَهُ یعنی خارج از روشی خواهد بود که واضع بکار برده چون موضوع له در هر دو مفهوم کلی ابتداء است لکن شرط واضع این است که حرف در معنی آلی و اسم در معنی استقلالی بکار رود که در استعمال فوق این شرط رعایت نشده است لذا آخوند می فرماید کان بغیر ما وضع له

 

قوله:فالمعنی فی کلیهما فی نفه کلی طبیعی یصدق علی کثرین الخ

این مطالب نتیجه گیری آخوند از مباحث قبلی است با شرح و توضیحات بیشتر معنای حرفی و اسمی را در سه محور تصویر فرموده است.

الف:کلی طبیعی

اگر معنای حرفی و اسمی بدو لحاظ کردن عنوان آلی یا استقلالی بودن تصور شود کلی طبیعی نامیده می شود و قابل انطباق بر افراد کثیره است بعنوان مثال کلمه ابتداء و حرف من بدون لحاظ استقلالیت و آلیت بر افراد کثیری اطلاق می شوند همانند کلمه انسان.

ب:کلی عقلی:

اگر معنای حرفی و اسمی را با لحاظ کردن آلیت در حرف و استقلالیت در اسم مقید کنیم کلی عقلی نامیده می شود.

ج:جزئی ذهنی:

اگر معنای حرفی و اسمی را با لحاظ کردنوجود ذهنی تصور کنیم جزئی ذهنی می گویند.

 

روایت هفته:

موضوع: موانع موفقیت در فراگیری دانش

۷-آرزوهای دنیوی

عَن رسولِ اللهِ مَنْ یَرْغَبُ فی الدنیا فَطال فیها أَمَلُهُ أعمی الله قَلبَهُ علی قدر رغبته فیها

آنکه به دنیا رغبت داشته باشد و آرزویش در آن دراز گردد خداوند دلش را به اندازه رغبتش به آن کور می کند .

۱-هدف از نهی از دنیا هدف دانستن دنیا است

۲-گرایش به دنیا انسان را غافل می کند

۳-گرایش به دنیا فرصتها را از انسان میگیرد

۴-گرایش به دنیا انسان را از خدا غافل می کند

 

قوله:وَ اِلا لزم أن یکون معانی المتعلقات غیر منطبقه علی الجزئیات الخ

اگر قصد آلیت در حروف در موضوع له دخیل باشد لازم می آید معانی متعلقات و معاصد از حروف هرگز بر جزئیات خارجی منطبق نشوند چون وقتی نباشد قید آلیت را جزء معانی حرفی قرار داده و بدینوسیله مستعمل فیه یا موضوع له حروف را جزئی کنیم بطوریکه قبلا گفته شد این معانی به اعتبار اینکه کلی مقید هستند جزئی ذهنی یا به تعبیر دیگر کلی عقلی می شوند و چون کلی عقلی ظرف دیگری غیر از عقل ندارد لاجرم در خارج قابل تحقق نخواهد بود بدین ترتیب متعلقات و مقاصد حرفی هرگز در خارج با جزئیات منطبق نمی شوند.

بنابراین سیر و بصره و کوفه در مثال سیرت من البصره الی الکوفه بر سیره و بصره و کوفه خارجی منطبق نمی باشند چون بر حسب فرض مقید شده اند با کلیت عقلی که امر ذهنی است.

 

قوله:یوفق بین جزئیه المعنی الحرفی الخ

یعنی از مطالب تحقیقی مطرح شده چنین نتیجه گیری می شود که بین جزئی بودن معنای حرفی یا اسمی و صدق این دو بر افراد کثیر قابل جمع است زیرا مقصود از جزئی بودن زمانی است که معانی آنها مقید به قید آلیت یا استقلالیت شوند و زمانی که صرف مکی این دو بدون قید مطرح می شود و قابل صدق بر کثرین هستند.

 

قوله:خامسها أنّ المراد بالحال فی عنوان المسئله هو حال التلبس لاحال النطق الخ

مقدمه:

در عنوان موضوع مشتق کلمه حال وجود داشت می گفت:الثالث عشر:انّه اختلفوا فی انّ المشتق حقیقه فی خصوص ما تلبس بالمبدء فی الحال او فیما یعمه

مرحوم آخوند در این بخش از مطالب خویش میخواهد کلمه حال را معنی کند .

 

توضیح:

کلمه حال در عبارت میتواند یکی از دو معنی را داشته باشد

الف:حال یعنی زمان نطق متکلم لذا وقتی می گوییم زیدٌ ضاربٌ بدین معنی است که زمان گفتن این جمله زید مشغول زدن بوده اینجاء می گویند ذات متلبس به مبدء و حقیقت است اگر در همان لحظه تکلم و نطق زید از زدن دست کشیده باشد مشتق در تلبس به مبدء یا حقیقت نیست یا اینکه محل اختلاف اصولیان است.

 

ب:حال یعنی حال تلبس ذات به مبدء بعبارت دیگر حال زدن زید خواه در همان حال نطق باشد یا در زمان گذشته یا در زمان آینده فرقی نخواهد کرد.

 

دیدگاه آخوند:

از نظر آخوند مقصود از حال حال تلبس است نه حال نطق و تکلم و برای مدعای خویش یک دلیل و یک مؤید ذکر می کنند

۱-دلیل:

دلیل آخوند از دو مثال تشکیل شده است

مثال اول:

کانَ زیدٌ ضارباً أَمْسِ

در این مثال کلمه أمس هم ظرف است برای حمل مشتق یعنی ضارب بر ذات یعنی ذات و هم ظرف است برای تلبس ذات یعنی زید بر مشتق یعنی ضارب بعبارت دیگر روز گذشته هم ضارب به زید حمل شده و هم زید متلبس به مبدء یعنی ضرب بوده است در نهایت مشتق در این مثال حقیقت است نه مجاز اگر چه در حال نطق زید متلبس به ضرب نمی باشد.

مثال دوم:

سیکون زیدٌ غداً هم ظرف برای ضارب و هم ظرف برای تلبس زید با مشتق یعنی ضاربٌ است.

 

قوله:و لا ینا فیه الاتفاق الخ

مرحوم آخوند در این بخش از مطالب از اشکالی پاسخ میدهند

اما اشکال:

چه فرقی میان زیدٌ ضاربٌ غداً با مثال سیکون زیدٌ غداً ضارباً وجود دارد؟ که در مثال اول اصولیان بالاتفاق می فرمایند مجاز است لکن شما فرماید: مثال دوم حقیقت است؟

مرحوم آخوند می فرماید:

در میان اینها تنافی وجود ندارد چون مثال اول:یعنی زیدٌ ضاربٌ غداً نسبت فعلی است لکن تلبس استقبالی و این بنابر نظر اصولیان مجاز است اما در مثال دوم: یعنی سیکون زیدٌ غداً ضارباً هر دو از زمان نسبت و زمان تلبس استقبالی هستند و این نوع استعمال حقیقت است.

 

قوله:و من هنا ظهر الحال فی مثل زیدٌ ضاربٌ امس الخ

می فرماید:از مطالب مطرح شده تکلیف مثال سوم نیز روشن گردید و آن مثال عبارت است از زیدٌ ضاربٌ أمْسِ یعنی در این مثال نسبت زدن بر زید حال تکلم است لکن تلبس زید به ضرب روز گذشته بوده بعبارت دیگر می گوییم زید الآن ضارب است به دلیل اینکه فعل زدن دیروز از او صادر شده است.

در این صورت بعضی اصولیان حمل به لحاظ حال همراه با تلبس روز گذشته حقیقت است در مقابل عده ای دیگر مجاز میدانند اگر همین مثال کلمه امس هم ظرف برای جری احمل باشد و هم ظرف برای تلبس باشد یعنی در همان دیروزی که زید ضارب بوده عنوان ضارب به او نسبت داده شود حقیقت خواهد بود.

پر بازدیدترین ها

بیشتر